از جشن عروسی ای شروع شد که نرفتیم . شنبه بی اعتنا رفتیم توی اب اما از دوشنبه کم کم مردم نیومدن و فکر میکنم چهار شنبه استخر تعطیل شد . اومدیم دماوند یک هفته ای هست که اینجام تا اینکه امروز مهمون ناخونده اومد . چرا نمیفهمن قرنطینه خونگی ینی چی ؟ اونم با یه بچه کوچک . خدا رو شکر که اخرشب رفتند
من این حجم از بی نمیدونم چی چی رو درک نمیکنم
برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 16:54
از اونروز شروع شد اولش باور کردم . خیلی ترسیدم دروغ چرا ! بعد شک کردم که خب اگه میخوای بری عین عادم برو ! سخته خیلی سخت بعد اینهمه وقت هنوزم گاهی میگم ینی راست میگفت ؟
برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 16:54
نوشته بود گاها برا اینکه مورد توجه قرار بگیرم بی توجهی میکنم . بهش میگم عکسش هم جواب میده ؟ فرمودند همیشه توجه دارند . از اونروز دیگه به خودم قول دادم توهم دوستی رو کم کنم . ادما توی دوستی و دوست داشتن سبک خودشون رو دارن . همه ام فکر میکنن خیلی خوبن !
... به به چه هنرمندم بهرحال
منم سبکی دارم از دل برود هر انکه از دیده برفت
برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 16:54
برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 16:54
دیشب پیتزا درست کردیم ، آتیشی ! آتیشیاااا چسبید
قشنگ شد و خوشمزه ! دل برد و دل برد و دل برد اصلا بعضیا حقشونه بزار خوب آه بکشن ،
پست بزارن که :دلمان پیتزای هیزمی دید و هوس کرد، الان لِه شدیم نشستیم داریم سیگار و چایی می زنیم، منتظر املتیم!
والا بخدا تا باشه از این جگر در آوردنا :))
اصلا جاتون خالی :) جای عمه ما هم خالی :)
برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 16:54